خرید بک لینک
مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد که شب ببخشد آن بدر بدره بی حد به آسمان جهان هر شبی فرود آید برای هر متظلم سپاه فضل احد خدای گفت قم اللیل و از گزاف نگفت ز شب رویست فرو قد زهره و فرقد ز دود شب پزی ای خام ز آتش موسی مداد شب دهد آن خامه را ز علم مدد بگیر لیلی شب را کنار ای مجنون شبست خلوت توحید و روز شرک و عدد شبست لیلی و روزست در پیش مجنون که نور عقل سحر را به جعد خویش کشد بدانک آب حیات اندرون تاریکیست چه ماهیی که ره آب بسته ای بر خود به دیبه سیه این کعبه را لباسی ساخت که اوست پشت مطیعان و اوستشان مسند درون کعبه شب یک نماز صد باشد ز بهر خواب ندارد کسی چنین معبد شکست جمله بتان را شب و بماند خدا که نیست در کرم او را قرین و کفو احد خمش که شعر کسادست و جهل از آن اکسد چه زاهدی تو در این علم و در تو علم ازهد 948 کسی خراب خرابات و مست می باشد از او عمارت ایمان و خیر کی باشد یکی وجود چو آتش بود نباشد آب محال باشد یک مه بهار و دی باشد منم خراب خرابات و مست طاعت حق درون شهر معظم ز نیک و بی باشد عمارتیست خراباتیان شهر مرا که خانه هاش نهان در زمین چو ری باشد شکوفه هاست درختان زهد را ز شراب نه آن شراب که اشکوفه هاش قی باشد چو هست و نیست مرا دید چشم معتزلی بگفت دیدم معدوم را که شی ء باشد به سایه ها و به خورشید شمس تبریزی که بی مکان و زمان آفتاب و فی باشد 949 مرا وصال تو باید صبا چه سود کند چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند ایا بتان شکرلب چو روی شه دیدم مرا جمال و کمال شما چه سود کند دلم نماند و گدازید چون شکر در آب جمال ماه رخ دلربا چه سود کند فلک ببست میان مرا ز فضل کمر ولیک بی شه شهره قبا چه سود کند هزار حیله کنم من دغا و شیوه عشق چو شه حریف نباشد دغا چه سود کند مرا بقا و فنا از برای خدمت اوست مرا چو آن نبود این بقا چه سود کند سقا و آب برای حرارت جگرست جگر چو خون شد ای دل سقا چه سود کند فلک به ناله شد از بس دعا و زاری من چو بخت یار نباشد دعا چه سود کند مگو چنین تو چه دانی بلادریست نهان خدای داند و بس کاین بلا چه سود کند چو خونبهای تو ای دل هوای عشق ویست مگو که کشته شدم خونبها چه سود کند تو هان و هان به دل و دیده خاک این ره شو چو خاک باشی باید علا چه سود کند در آن فلک که شعاعات آفتاب دلست هزار سایه و ظل هما چه سود کند هما و سایه اش آن جا چو ظلمتی باشد ز نور ظلمت غیر فنا چه سود کند دلا تو چند زنی لاف از وفاداری برو به بحر وفا این وفا چه سود کند صفای باقی باید که بر رخت تابد تو جندره زده گیر این صفا چه سود کند چو کبر را بگذاری صفا ز حق یابی بدانی آنگه کاین کبریا چه سود کند برو به نزد خداوند شمس تبریزی فقیر او شو جانا غنا چه سود کند 950 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود به هر کجا عدم آید وجود کم گردد زهی عدم که چو آمد از او وجود فزود به سال ها بربودم من از عدم هستی عدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود

برچسب: نویسنده: yasin تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:18

اگر منکر شوی من صبر دارم بدان روزی که روز داد باشد 676 سگ ار چه بی فغان و شر نباشد سگ ما چون سگ دیگر نباشد شنو از مصطفی کو گفت دیوم مسلمان شد دگر کافر نباشد سگ اصحاب کهف و نفس پاکان اگر بر در بود بر در نباشد سگ اصحاب را خوی سگی نیست گر این سر سگ نمود آن سر نباشد که موسی را درخت آن شب چو اختر نمود آذر ولیک آذر نباشد 677 عجب آن دلبر زیبا کجا شد عجب آن سرو خوش بالا کجا شد میان ما چو شمعی نور می داد کجا شد ای عجب بی ما کجا شد دلم چون برگ می لرزد همه روز که دلبر نیم شب تنها کجا شد برو بر ره بپرس از رهگذریان که آن همراه جان افزا کجا شد برو در باغ پرس از باغبانان که آن شاخ گل رعنا کجا شد برو بر بام پرس از پاسبانان که آن سلطان بی همتا کجا شد چو دیوانه همی گردم به صحرا که آن آهو در این صحرا کجا شد دو چشم من چو جیحون شد ز گریه که آن گوهر در این دریا کجا شد ز ماه و زهره می پرسم همه شب که آن مه رو بر این بالا کجا شد چو آن ماست چون با دیگرانست چو این جا نیست او آن جا کجا شد دل و جانش چو با الله پیوست اگر زین آب و گل شد لاکجا شد بگو روشن که شمس الدین تبریز چو گفت الشمس لا یخفی کجا شد 678 به صورت یار من چون خشمگین شد دلم گفت اه مگر با من به کین شد به صد وادی فرورفتم به سودا که چه چاره که چاره گر چنین شد به سوی آسمان رفتم چو دیوان از این درد آسمان من زمین شد مرا گفتند راه راست برگیر چه ره گیرم که یار راستین شد مرا هم راه و همراهست یارم که روی او مرا ایمان و دین شد به زیر گلبنش هر کس که بنشست سعادت با نشستش همنشین شد در این گفتارم آن معنی طلب کن نفس های خوشم او را کمین شد ازیرا اسم ها عین مسماست ز عین اسم آدم عین بین شد اگر خواهی که عین جمع باشی همین شد چاره و درمان همین شد مخوان این گنج نامه دیگر ای جان که این گنج از پی حکمت دفین شد به کهگل چون بپوشم آفتابی جهانی کی درون آستین شد اگر تو زین ملولی وای بر تو که تو پیرار مردی این یقین شد زره بر آب می دان این سخن را همان آبست الا شکل چین شد ز خود محجوبشان کردم به گفتن به پیش حاسدان واجب چنین شد خمش باشم لب از گفتن ببندم که مشتی بیس با پیری قرین شد 679 چو دیوم عاشق آن یک پری شد ز دیو خویشتن یک سر بری شد چو ناگاهان بدیدش همچو برقی برون پرید عقلش را سری شد در انگشت پری مهر سلیمان چو دید آن جان و دل در چاکری شد

برچسب: نویسنده: yasin تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 1:14

صفحه بندی